تب ولرز حنا خانم
خدایاخودت رحم کردی چقدر ازت سپاسگذارم
نمی دونم یه لحظه چه اتفاقی افتاد ولی واقعا میگم خدا رحم کرد شوشوی عزیزم بلافاصله صدقه هم براش کنار گذاشت آخه نمیدونین سالم سالم بود از ساعت ٤ بعدازظهر رفته بودیم بیرون حنا پیش باباش بود ومن هم جایی کار داشتم صحیح وسالم بازی می کرد ساعت ١٩ برگشتیم خونه یه خورده وایساد برای پیشیاش غذا داد واومد خونه رفت پای تی وی و کارتون سندباد رو ازم خواست یه نیم ساعتی نگذشته بود دیدم میگه سردمه اخه سابقه نداشت همچی حرفی رو بزنه گفتم شاید یه خورده شعله بخاری رو کم کرده بودم اتاق سرد شده شعله بخاری رو زیاد کردم تاگرمش بشه اما
بازهم می گفت سردمه طوری هم رفتار نمی کرد که بفهمیم مریضه من هم پای کامپیوتر بودم
وشوشو هم شامش رو می خورد
تا باهم یه چند ساعت بعدش بریم هیئت عزاداری امام حسین
که حنانه اومد و رفت توی اتاقش و گفت میخوام بخوابم ساعت ٢١ بود تعجب کردم وگفتم آخه حنانه تا خاموشی ندیم نمی خوابه چه عجب !!!!!!!!!!
یه خورده بعد رفتم نگذارم بخوابه آخه شام نخورده بود دیدم پتو رو سرش کشیده و میگه سردمه شوشوجان هم میگفت حالا یه یک شبی این خواست زود بخوابه شما نمی گذاری گفتم نه شام نخورده نمیذارم
بالاخره با سماجت من پتو رو کشیدم دیدم خدایا صورت حنانه سرخ سرخ انگاری دو تا کشیده زدی توی صورت این دختر سریع شیاف آوردیم وپاشویش کردیم وچندتا پتو انداختیم روش تا گرمش بشه
یعنی اگر اصرار به بیدارکردن حنانه از طرف من نبود نمی دونم چی میشد زبونم لال میخوابید توی خواب تشنج می کرد انقدر گریه کردم
و از امام حسین شفا برای همه مریضها منجمله داداش کوچیکم خواستم واقعا مریضداری خیلی سخته الان هم دارو بهش دادم وخدا رو شکر خطر برطرف شده![]()
شوشوجان رفته هیئت عزادری امام حسین صدای طبل وسنچ ونوحه وسینه زنی میاد خونه
خدایا تو رو به امام حسین قسمت میدیم به خاطر عزیز بودنش نزد شما و این همه مصیبتی که برسرش
آمد همه مریضهارو شفا بده الهی آمین![]()

تب ولرز حنا خانم
