به دنیا آمدن حنانه عزیزم
دوران سخت حاملگی ادامه داشت دیگه هیج جا نمی تونستم برم واقعا خانه نشین شده بودم زانو درد و کمر درد بدجوری امونم رو بریده بود دکتر برای ٧ اردیبهشت وقت داده بود درست ٧ فروردین پا به ماه میشدم وقتی دکتر منو برای سونو فرستاد با مامانم وشوشوی عزیزم رفتیم دیگه آخرین سونو از نی نی کوچولوم بود وقتی برمی گشتیم مهمون داشتیم
سه شنبه ٢٠ فروردین برای کنترل پیش دکترم رفته بودم که ایشون هنوز اعلام کردن دو هفته مانده تازه هفته بعد هم باید برای کنترل باید تشریف بیاوری ای خدا پس این روزها کی تمام میشود من وبابات بدجوری برای آمدنت بیقراری می کردیم لباسهایی که برایت خریده بودیم روزی چندین مرتبه می بوسیدمشان ونگاهشان می کردم تا اینکه.....................
درست فردای اونروزی که دکتر رفته بودیم باشوهر عزیزم رفتیم بازار کلی اقلام خوراکی تهیه کردیم
گوشت وبرنج و روغن ........ آخه باید همه چی رو آماده می کردم که احیانا چند روزی رو به احتمال زیاد مهمون داشته باشم هنوز از فرداش خبر نداشتم چه به موقع انگاری کسی از قبل به من اطلاع داده بود و من داشتم خودم رو آماده می کردم انقدر خوشقدم بودی شب قبل از بدنیا آمدنت به حساب بابات مبلغ قابل توجهی پول واریز کرده بودن که بعدا به شوخی بابات می گفت اسمش رو بگذاریم خوشقدم !!!!!!!!!!!
روز ٢٢ فروردین صبح بابات رفته بود اداره بعد از بابات به خاطر دل درد بیدار شدم بعد گفتم اهمیت ندم چیز مهمی نیست طبیعیه گرفتم خوابیدم
انگاری توی خواب وبیدار بودم احساس کردم شوشو داره صدام می کنه انگاری اومده بود خونه با صدای اون از خواب پاشدم وای خدای من کیسه آب...............
شاید کار خدا بود که به من الهام شده والا حنا کوچولوم زبونم لال از بین می رفت
همه رو خبر کردم اومدن وقتی رسیدیم بیمارستان بهم اعلام کردن جنین مدفوع کرده باید سزارین بشی والا از بین می ره من وبرای عمل سزارین اماده کردن
دکترم خودش رو سریع بیمارستان رسونده بود نمی دونستم دور و برم چه خبره ..........
بعداز اینکه آمپول بیهوشی نیم تنه زده شدوپرده رو کشیدن تازه از درد خلاصی پیدا کردم چقدر دکتر سریع عمل می کرد بعد یه دفع صدای جیغ و گریه حنانه رو شنیدم
خدایا چقدر خوشگل بود دکتر و پرستار باهم صحبت می کردن چقدر خوشگله چقدر نازه گذاشتنش کنارم با یه لوله نازک محتویات اب دهانش رو خالی می کردن اون هم همچنان گریه می کرد همزمان با گریه حنا کوچولوم من هم گریه می کردم زیر عمل بودم هنوز دکترم کارش تموم نشده بود متخصص بیهوشی که بالا سرم بود می گفت اون گریه می کنه نوزاده تو چرا گریه میکنی بهش گفتم از شدت خوشحالی خیلی آرزو داشتم ببینمش بالاخره به آرزوم رسیدم واقعا براش تعجب داشت فکر نمی کردم انسان تا این حد بچش رو دوست داشته باشه تا بردنش انگاری دل من هم باهاش رفت که خدایا کجا بردنش
بلافاصله بعد از بردن حنانه حال من هم به هم خورد و اکسیژن برام گذاشتن آخه اورژانسی عملم کردن بعد از تموم شدن کار دکتر بردنم ریکاوری پشت سر هم چند تا آمپول ضد درد زدند تازه که حالم داشت جا می اومد اثر ات آمپول بیهوشی داشت از بین می رفت بعد از اون برنم وارد بخش کردن مامان عزیزم اونجا بود شوشوی عزیزم هم یه خورده بعد اومد وکمک کرد منو روی تخت گذاشتن
بعد ازدیدن تو که هیچ وقت یادم نمی ره چقدر بوست می کرد
ونگاهت می کرد بلاخره رفت تا با بابام اینا بیاد ساعت ٣ که شد همه اومدن برای دیدنم بابابزرگت اونقدر دوست داشت که تو رو به کسی نمی داد مادر بزرگم مامانم بابام ودادشم وزندادشم وخالت شوهر خالت و خالم اینا وخلاصه مامان زنداداش هم اومده بود برای عیادت شوهر عزیزم اونجا یه گردنبند زیبایی که برام خریده بود
به نشانه سپاسگذاری به گردنم انداخت
بعداز اونها هم مامان وبابای شوشو اومدن چون راهشون دور بود دیگه تاشب مامانم موند پیشم خدایا چقدر سخت بود با اون وضع میگفتن باید راه برین از اون گذشته تو هم هی گریه می کردی آخه گرسنت بود
فرداش ترخیصم کردن وارد خونه شدیم خانواده شوشو هم اومده بودن بابام اینا هم بودن وبعد مراسم اسم گذاری شرو ع شد بابام به نشانه احترام اینکارو به عهده بابای شوشو گذاشتن وتوی گوشت اذان گفت اسمت رو هم قبلا من انتخاب کرده بودم حنانه بعد هم اسمت رو توی گوشت گفت بعدا ز صرف ناهار
هم همه رفتن و مامانم ومامان شوشو موندن. دختر خوبی بودی فقط می خوردی
و می خوابیدی اصلا از اون بابت اذیت نمی شدم فقط شبا که گرسنت میشد وشیر می خواستی
شوشو هم بیدار میشد و کنارم می نشست ونازت می کرد حتی گاهی اوقات اون می برد ومی شستت چه روزهایی بود یادش به خیر اینطوری تو وارد زندگی ما شدی

به دنیا آمدن حنانه عزیزم
