زیباترین فرشته آسمونی

محرم و تعجب حنانه

1390/9/11 5:54
نویسنده : مامان حنا
1,269 بازدید
اشتراک گذاری

دسته های عزاداری با صدای نوحه وطبل از توی خیابون ما اومدن حنانه با داروها تا حدودی نیمه بیهوش بود سریع بیدارش کردم ولباس پوشوندم و رفتیم تا دسته های عزاداران رو تماشا کنیم ودعا کنیم آخه به خاطر وضعیت حنانه توی خونه مونده بودم دلم خیلی گرفته بود ودلم می خواست توی عزاداری امام حسین من هم مثل بقیه شرکت کنم

زنگ زدم به شوشو که دیگه دلم طاقت نمیاره بیا مارو هم ببر حنانه از صدای دسته های عزاداری می ترسید هی می گفت الان میان خونمون الا میان خونمون من می ترسم خلاصه راضیش کردیم تا ببریمش اما چه بردنی از شدت سرما می لرزید خوب هنوز تب ولرزش قطع نشده بود یه خورده توی شهر دزفول گشتی زدیم وبرگشتیم خونه الان حنا جونم خوابه من هم بیدارم به خاطر اون نخوابیدم می ترسم خدای نکرده تو خواب تشنج کنه من نفهمم

الان از بیمارستان آمدیم باز هم به حنانه سر میزدم دیدم تبش خیلی بالاست باز هم یه شیاف استامینوفن براش زدم پاشویش کردیم اما همونطور تب داشت دیگه بلندش کردیم بردیم بیمارستان و قسمت اورژانس بعد از دیدن دکتر دوتا آمپول دگزا و سفتر یاکسون براش تزریق کردن که الهی بمیرم براش هی گریه می کرد ومی گفت دیگه دست به پیشیا نمی زنم اونا منو مرض کردن دکتر گفت یه نوع ویروس هست

بعد حنانه ازمون خواست یه دوری بزنیم نصف شب ساعت٣ بامداد الان هم گرفته خوابیده بازم نگرانشم دکتر گفت اگه خوب نشد بیارینش تا سرم وصل کنن خدا کنه زود خوب بشه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)