زیباترین فرشته آسمونی

مهمانی رفتن حناجون

1390/9/8 5:39
نویسنده : مامان حنا
469 بازدید
اشتراک گذاری

جونم براتون بگه دیشب قرار بود خونه یکی از دوستان خانوادگی بریم یعنی مهمونی بریم که جمعا سه تا خانواده میشدیم که صاحب خونه 2 تاپسر داشت واون یکی که مثل ما مهمون بودن یه دونه پسر داشت دوتا پسرا هفت سالشون بود کوچیکه یه سه چها ماهی از حنانه بزرگتر بود ماهم چون اولین بار بود می رفتیم به رسم ادب ودوستی برای بچه های کوچیکشون دوتا بلیز خریدیم حنا خانوم هم که همیشه باید چیزی برای خودشون خرید بنمایند انگشتر قورباغه ای خریدند هی تند تند میگفت انگشت می خوام انگشت می خوام

بالاخره سر ساعت 30و21 رفتیم خونشون

niniweblog.com

بچه ها سرگرم بازی شدند

niniweblog.com

این همه بهش یادآوری کرده بودم شلوغی نکنه ولی کو گوش شنوا یه بار که یکیشون کاغذ پاره کرده بود حنا خانوم اونو زده بود ایواییییی خدای من از دست این دختر خلاصه آرومشون کردیم دیدیم پسرا از ترس دخترم حنا رفتن پیش باباشون و میگن ما از حنانه می ترسیم جل الخالق پسر از دختر بترسه آخه حنانه هم از اون قالتاقاست

خلاصه به سلامتی شب هم برگشتیم چه برگشتنی می گفت

niniweblog.com

بریم خونه مامان جون اینا الکی تا یه جایی بردیمش به یه بهونه که اون مسیر جاده رو بستن بالاخره برش گردوندیمشب هم مگه می خوابید می گفت تازه کارتون می خوام حنانه از اول بد خواب بود فقط دنبال بازیه تا خاموشی ندادیم نمی خوابه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)