مهمانی رفتن حناجون
جونم براتون بگه دیشب قرار بود خونه یکی از دوستان خانوادگی بریم یعنی مهمونی بریم که جمعا سه تا خانواده میشدیم
که صاحب خونه 2 تاپسر داشت واون یکی که مثل ما مهمون بودن یه دونه پسر داشت دوتا پسرا هفت سالشون بود کوچیکه یه سه چها ماهی از حنانه بزرگتر بود ماهم چون اولین بار بود می رفتیم به رسم ادب ودوستی برای بچه های کوچیکشون دوتا بلیز خریدیم
حنا خانوم هم که همیشه باید چیزی برای خودشون خرید بنمایند انگشتر قورباغه ای خریدند هی تند تند میگفت انگشت می خوام انگشت می خوام
بالاخره سر ساعت 30و21 رفتیم خونشون
.gif)
بچه ها سرگرم بازی شدند
.gif)
این همه بهش یادآوری کرده بودم شلوغی نکنه ولی کو گوش شنوا یه بار که یکیشون کاغذ پاره کرده بود حنا خانوم اونو زده بود
ایواییییی خدای من از دست این دختر خلاصه آرومشون کردیم دیدیم پسرا از ترس دخترم حنا رفتن پیش باباشون و میگن ما از حنانه می ترسیم
جل الخالق پسر از دختر بترسه آخه حنانه هم از اون قالتاقاست
خلاصه به سلامتی شب هم برگشتیم چه برگشتنی می گفت
.gif)
بریم خونه مامان جون اینا الکی تا یه جایی بردیمش به یه بهونه که اون مسیر جاده رو بستن بالاخره برش گردوندیمشب هم مگه می خوابید می گفت تازه کارتون می خوام حنانه از اول بد خواب بود فقط دنبال بازیه تا خاموشی ندادیم نمی خوابه

مهمانی رفتن حناجون
