زیباترین فرشته آسمونی

من و بابای جوجمون حنانه

1390/9/8 5:41
نویسنده : مامان حنا
1,051 بازدید
اشتراک گذاری

اولش بگم من وبابای حنانه خیلی اتفاقی از طریقی یکی از آشناها به هم معرفی شدیم وشوشوی عزیزم یک دل نه صد دل عاشق من شدند وآمدند خواستگاری و بعد ما جواب بله رو دادیم خوب در واقع خود شوشوی عزیزم مرا پسندیدند و بعد خانواده اش امدند

بعداز ٩ ماه دوران نامزدی که طی کردیم روز ١٤ تیر ٨٦ که مصادف بود با تولد فاطمه زهرا(س) بانام خدا رفتیم زیر یک سقف و زندگی عشقولی خودمون رو شروع کردیم dating smiley for orkut, myspace, facebookرفتیم مشهد وپابوس امام رضا و برگشتیم واز امام رضا یه بچه خواستیم تا صحیح وسالم باشه بابا شوشوی عزیزم توی راه جمکران که رفته بودیم نذر کرده بود اگه بهمون یه بچه سالم بده یه تخته فرش ١٢ متری نذر میکنم که خودش هر موقع اومد بیاره و بندازه زیر پای زائراش

حنا جونم زندگی من وبابات با تمامی عشق بوجود اومد و توهم ثمره همون عشق هستی که همیشه توی زندگیم آرزوش رو داشتم وتو هم شدی هدیه خدا برای این عشق

بعد از مدت کوتاهی من وبابات فهمیدیم قراره نفر سومی به زندگیمون اضافه بشه هیچ وقت یادم نمی ره خوشحالی بابات رو بعد هم به مناسبت این که قراره من ٩ ماه بیشترین زحمت نگهداری از شما رو به عهده بگیرم هدیه ای برای من خرید النگوی طلاanimated smiley faces for orkut, myspace, facebook

اوایل خیلی اذیت میشدم بابات حتی نمی گذاشت دست به سیاه وسفیدبزنم انگاری خونه خودم مهمون بودم آخ که نمی دونی احساس عزیز بودن واینکه یکی چقدر مواظبت هست شیرینهanimated smiley faces for orkut, myspace, facebook

اولین بار که می خواستیم بریم سونو چقدر بابات دلش می خواست بیاد تورو ببینه بابات عاشقت بود وقتی اومد وتوی دستگاه دید انقدر باهم ذوق می کردیم که نگو همش دستم رو می گرفت و مواظبم بود وتا دلت می خواست یه عالمه خوراکیهای جورواجور برام می گرفت که تغذیه سالمی داشه باشم یادمه ٤ ماهت که بود رفتیم سونو وقتی توی دستگاه نگاهت می کردیم نمی دونم اونجا داشتی چی می جویدی مامانمم اومده بود چقدر خندیدیم هنوز اونموقع نمی دونستیم پسری یا دختر اما هر چه بودی احساس شادی ونشاط و نمی دونم چه جور توصیفش کنم در یک کلام احساس ناشناخته ای اومده بود سراغم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)