من و بابای جوجمون حنانه
اولش بگم من وبابای حنانه خیلی اتفاقی از طریقی یکی از آشناها به هم معرفی شدیم وشوشوی عزیزم یک دل نه صد دل عاشق من شدند
وآمدند خواستگاری و بعد ما جواب بله رو دادیم
خوب در واقع خود شوشوی عزیزم مرا پسندیدند و بعد خانواده اش امدند
بعداز ٩ ماه دوران نامزدی که طی کردیم روز ١٤ تیر ٨٦ که مصادف بود با تولد فاطمه زهرا(س) بانام خدا رفتیم زیر یک سقف و زندگی عشقولی خودمون رو شروع کردیم
رفتیم مشهد وپابوس امام رضا و برگشتیم واز امام رضا یه بچه خواستیم تا صحیح وسالم باشه بابا شوشوی عزیزم توی راه جمکران که رفته بودیم نذر کرده بود اگه بهمون یه بچه سالم بده یه تخته فرش ١٢ متری نذر میکنم که خودش هر موقع اومد بیاره و بندازه زیر پای زائراش
حنا جونم زندگی من وبابات با تمامی عشق بوجود اومد و توهم ثمره همون عشق هستی که همیشه توی زندگیم آرزوش رو داشتم وتو هم شدی هدیه خدا برای این عشق
بعد از مدت کوتاهی من وبابات فهمیدیم قراره نفر سومی به زندگیمون اضافه بشه
هیچ وقت یادم نمی ره خوشحالی بابات رو بعد هم به مناسبت این که قراره من ٩ ماه بیشترین زحمت نگهداری از شما رو به عهده بگیرم هدیه ای برای من خرید النگوی طلا![]()
اوایل خیلی اذیت میشدم بابات حتی نمی گذاشت دست به سیاه وسفیدبزنم انگاری خونه خودم مهمون بودم آخ که نمی دونی احساس عزیز بودن واینکه یکی چقدر مواظبت هست شیرینه
اولین بار که می خواستیم بریم سونو چقدر بابات دلش می خواست بیاد تورو ببینه بابات عاشقت بود وقتی اومد وتوی دستگاه دید انقدر باهم ذوق می کردیم که نگو همش دستم رو می گرفت و مواظبم بود وتا دلت می خواست یه عالمه خوراکیهای جورواجور برام می گرفت
که تغذیه سالمی داشه باشم یادمه ٤ ماهت که بود رفتیم سونو وقتی توی دستگاه نگاهت می کردیم نمی دونم اونجا داشتی چی می جویدی مامانمم اومده بود چقدر خندیدیم هنوز اونموقع نمی دونستیم پسری یا دختر اما هر چه بودی احساس شادی ونشاط و نمی دونم چه جور توصیفش کنم در یک کلام احساس ناشناخته ای اومده بود سراغم

من و بابای جوجمون حنانه
