دوران حاملگی
توی پست قبلی گفتم دوران بارداریم خیلی سخت بود شاید هم زیاد سخت نبود و من زیادی خودم رو برای شوشو لوس می کردم آخه نازمون خریدار داشت از اون گذشته هم شوشو عاشق من بود هم بچه ای که هنوز خبر نداشتیم دختره یا پسره هزار جور اسم دختر و پسر ردیف کرده بودیم اصلا از بابت اسم من و شوشو تفاهم نداشتیم من یه جور اسمی انتخاب می کردم
شوشو هم یه جور دیگه
من برا پسر امیرعلی ودختر غزل دوست داشتم یسنا وثنا وسوگند هیچ کدوم رو قبول نمی کرد می گفت
باید اسمی انتخاب کنیم که در آینده تو اجتماع از اسمش که معنی داشته باشه خوششون بیاد خوب یه جورایی راست می گفت بگذریم من خیلی اون دوران اولین چیزی که دلم خواست توی فصل پائیز توت فرنگی
دلم خواست مگه پیدا میشد چقدر شوشو دنبالش گشت بالاخره یخ زدش رو پیدا کرده بود خدائیش چیزی دلت بخواد و فصلش هم نباشه سخته
ماه چهارم دیگه دکتر که می رفتم صدای قلبت
رو هم می گذاشت می شنیدم چقدر ذوق می کردم که دارم موجود زنده ای رو احساس می کنم و تکونهای یه موجود واقعی به اسم انسان که حس مادر بودن بهت بده
اما از ماه چهارم به بعد که پنج ماهم میشد کمر درد بدی گرفتم اول فکر میکردم قولنج شدم اما رفته رفته بدتر شد هر چی دکتر رفتم گفتن طبیعیه باید تحمل کنی خدایا چقدر سخت بود حتی نمی تونستم درست بشینم همش باید دراز می کشیدم حتی خونه بابام اینا هم می رفتم عذرخواهی ازشون می کردم و دراز می کشیدم واقعا نشستن برام عذاب الیم بود
متاسفانه سال٨٦ آذرماه تبریز زلزله اومد درسته شدت زلزله زیاد نبود ولی خیلی ترسیده بودم
اونموقع مامان اینا رفته بودن کلیبر اونجا نبودن برم پیششون داداش میثم عزیزم هم پیش مابود چقدر اون هم ترسیده بود
پنج ماه رو تموم کردم دیگه بهمون توی سونو گفتن بچتون دختره خدایا چقدر خوشحال شدم دختر همدم ومونس مامان
. پدرها هم که دختر دوستن اگه اینجوری باشه شوشو و دخترمون باهم میشن من تنها از اونموقع حسودی می کردم شوشو چقدر خوشحالی می کرد از کلینیک که داشتیم می اومدیم توی راه شوشو منو نصیحت میکرد که مامانت هرجوری تورو تربیت کرده دوست دارم حنا رو همونطوری تربیت کنی وهزار تا آرزوهای جورواجور دیگه که معمولا پدر ومادرا برای بچه هاشون می کنن
دیگه بعد از اونموقع شروع کردیم به خریدن وسایلش که با هزار تا آرزو امید می خریدیم که البته بیشتر وسایل سیسمونی نوزاد به عهده مامانم اینا بود دستشون رو می بوسم
دیگه رفته رفته واقعا برام سخت میشد تا آخر بارداریم ١٨ کیلو چاق شده بودم اصلا زمین تا آسمون بازمان دختریم فرق کرده بودم خدایا چقدر اواخر دوران بارداری سخت میگذره شوشوی عزیزم به خاطر من که الهی قربونش برم اسمی رو که من دوست داشتم روی نی نیمون گذاشت لحظات آخر که دیگه سورپرایز شدم
منم ازشوشو ممنونم که تمام نق و نوام رو تحمل می کرد ونازم رو می کشید
خودمونیم
منم وی دیدم نازم رو میکشه هی براش ناز می کردم
مگه آدم چندبار بچه دار میشه

دوران حاملگی
