زیباترین فرشته آسمونی

شعرهای کودکانه

شعرهای قدیمی کودکانه (توپ سفیدم)   توپ سفیدم             قشنگی و نازی   حالا من می خوام     برم به بازی   بازی چه خوبه        با بچه های خوب   بازی میکنیم           با یه دونه توپ   چون پرت می کنم    توپ سفیدم را   از جا می پره          می ره به هوا   قل قل می خوره       توزمی...
12 آذر 1390

محرم و تعجب حنانه

دسته های عزاداری با صدای نوحه وطبل از توی خیابون ما اومدن حنانه با داروها تا حدودی نیمه بیهوش بود سریع بیدارش کردم ولباس پوشوندم و رفتیم تا دسته های عزاداران رو تماشا کنیم ودعا کنیم آخه به خاطر وضعیت حنانه توی خونه مونده بودم دلم خیلی گرفته بود ودلم می خواست توی عزاداری امام حسین من هم مثل بقیه شرکت کنم زنگ زدم به شوشو که دیگه دلم طاقت نمیاره بیا مارو هم ببر حنانه از صدای دسته های عزاداری می ترسید هی می گفت الان میان خونمون الا میان خونمون من می ترسم خلاصه راضیش کردیم تا ببریمش اما چه بردنی از شدت سرما می لرزید خوب هنوز تب ولرزش قطع نشده بود یه خورده توی شهر دزفول گشتی زدیم وبرگشتیم خونه الان حنا جونم خوابه من هم بیدارم به خاطر اون نخو...
11 آذر 1390

به دنیا آمدن حنانه عزیزم

دوران سخت حاملگی ادامه داشت دیگه هیج جا نمی تونستم برم واقعا خانه نشین شده بودم زانو درد و کمر درد بدجوری امونم رو بریده بود دکتر برای ٧ اردیبهشت وقت داده بود درست ٧ فروردین پا به ماه میشدم وقتی دکتر منو برای سونو فرستاد با مامانم وشوشوی عزیزم رفتیم دیگه آخرین سونو از نی نی کوچولوم بود وقتی برمی گشتیم مهمون داشتیم سه شنبه ٢٠ فروردین برای کنترل پیش دکترم رفته بودم که ایشون هنوز اعلام کردن دو هفته مانده تازه هفته بعد هم باید برای کنترل باید تشریف بیاوری ای خدا پس این روزها کی تمام میشود من وبابات بدجوری برای آمدنت بیقراری می کردیم لباسهایی که برایت خریده بودیم روزی چندین مرتبه می بوسیدمشان ونگاهشان می کردم تا اینکه..................... درس...
11 آذر 1390

تب ولرز حنا خانم

خدایاخودت رحم کردی چقدر ازت سپاسگذارم نمی دونم یه لحظه چه اتفاقی افتاد ولی واقعا میگم خدا رحم کرد شوشوی عزیزم بلافاصله صدقه هم براش کنار گذاشت آخه نمیدونین سالم سالم بود از ساعت ٤ بعدازظهر رفته بودیم بیرون حنا پیش باباش بود ومن هم جایی کار داشتم صحیح وسالم بازی می کرد ساعت ١٩ برگشتیم خونه یه خورده وایساد برای پیشیاش غذا داد واومد خونه رفت پای تی وی و کارتون سندباد رو ازم خواست یه نیم ساعتی نگذشته بود دیدم میگه سردمه اخه سابقه نداشت همچی حرفی رو بزنه گفتم شاید یه خورده شعله بخاری رو کم کرده بودم اتاق سرد شده شعله بخاری رو زیاد کردم تاگرمش بشه اما بازهم می گفت سردمه طوری هم رفتار نمی کرد که بفهمیم مریضه من هم پای کامپیوتر بودم وشوشو ...
10 آذر 1390